تبليغاتX
ابوالقاسم کریمی

ابوالقاسم کریمی
 
قالب وبلاگ
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 20:3 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
مادر! تو پروانه دشت ایثاری؛ شمع فروزان محفل مایی؛ تو عطر خوش بوی همه گل هایی. در ژرفای دیدگانت، رودی از محبت موج می زند و دستان مهربانت سهمی از سخاوت آفتاب دارد. تو چون دریا بی دریغ، پایان نداری. تو زمزمه هرچه محبتی؛ عطر هرچه رازی؛ زلال هر چه عشقی؛ تو بلور شفاف خلوصی؛ وسعت بی کران مهربانی و صبری.

من لطافت نسیم، سیپدی سپیده، نستوهی کوه و صداقت آیینه را در تو می نگرم. مادر، گلبرگ ها بر دستانت بوسه می زنند؛ دریاها به تو غبطه می خورند؛ بادها نام تو را تا عرش خدا می برند؛ و ملکوتیان بر تو درود می فرستند. خدا بهشتش را به زیر پای تو می بخشد. تو به راستی شکوه مندترین واژه شگرف آفرینشی.
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 21:52 ] [ ابوالقاسم کریمی ]

ضمن تبریک به همه فرهنگیان گرامی ، حیفم آمد که عکس استاد شفیعی کدکنی را در کلاس درس به عنوان یک معلم  به نمایش نگذارم  چون میشه به این عکس که از کلاس درس استاد شفیعی کدکنی گرفته شده ، ساعتها نگاه کرد و اندیشید.امیدوارم که  ما هم در کلاس درسمان مصداق آن شعر زیبا باشیم که می گوید:


درس معلم ار بود زمزمه محبتی         جمعه به ................

[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 23:7 ] [ ابوالقاسم کریمی ]

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟»

کشاورز که ترسیده بود گفت: «سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.»

[ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 18:15 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
بخاطر میخی
نعلی افتاد.
بخاطر نعلی
اسبی افتاد.
بخاطر اسبی,
سواری افتاد.
بخاطر سواری,
جنگی شکست خورد.
بخاطر شکستی,
مملکتی نابود شد.
و همه اینها بخاطر کسی بود
که میخ را خوب نکوبیده بود

[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 11:39 ] [ ابوالقاسم کریمی ]

[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 22:23 ] [ ابوالقاسم کریمی ]

مردم آمده بودند در كنار طبیعت تا نان داغی و كبابی و دوغی را نوش جان كنند و برخی ها نیز ترجیج دادند با نوشابه های سرد، روز بهاری خود را به سر كنند.

همه آمده بودند و اصلا جای سوزن انداختن نبود،البته كسی برای سوزن انداختن به سیزده بدر نیامده بود،بعضی ها آمده بودند برای انداختن بطری های پلاستیكی نوشابه و بطرهای آب معدنی، در دل طبیعت كه موفق نیز شدند.

همین درختها كه دود كباب و زغال چوب های جنگلی به چشمش می رود، روزهای گرم و سرد خانه كنجشگهاست، سایه گستر گرمای تابستانی است و با دست خویش اكسیژن را مهربانانه در هوا منتشر می كند تا كسی احساس نفس تنگی نكند.

بچه ها آمده اند تا سیزده خود را بدر كنند و البته كمی هم از بطری های پلاستیكی نوشابه ها و دوغ ها و لوازم پلاستیكی دیگر را بدر كنند و آن را در آب بیندازند و یا در كنار درخت پرت كنند و بعد هم بروند.

بچه ها، سیزده بدر امسال، جای نشیمن سال گذشته نرفتند چون می گفتند آنجا سرسبزی پارسال را ندارد و خشك شده است و ناراحت بودند از اینكه این قسمت از كناره های رودخانه چرا خشك شده است.

همین درخت كه امروز برای بچه ها تاب شده است، صدای پیچیدن و كوبیدن مشك ماست ترش برای دوغ شدن و گرفتن كره در دل كوه را هنوز می شنود و بوی نان خانگی طعم سالهای خوش گندم را با بوی تره كوهی و هوای خوش سفر می فهمد.

اما در پس گذشت و گذر زمان،آیین های سنتی سیزده بدر نیز رنگانگ و كوتاه گذر می شود و سیزده بدرهای امروزی درون چادرهایی به نازكای برگ گل كه با یك نسیم هم بند نیستند و بوی قهوه و نسكافه و قلیانها به پایان می رسد.

سیزده بدرهای امروزی بدون دوربینهای دیجیتالی برای ثبت لحظه های دور هم بودن یا نبودن، انگار امكان پذیر نیست و صدای  ضبط صوت های چند باندی خودروهای رنگارنگ آرامش طبیعت و بهار را برهم می زند.

صدای موسیقی رپ و پاپ از حلقوم خودورهای در باز پرت می شود بیرون و زنگها و ریتمهای تلفن های همراه در دامن كوه جایگزین صدای خوش الحان بلبل و چكاوك می شود و بادبادكهای رنگین به جای پرستوها در آسمان چرخ می خورند و بر بال باد سواری می كنند.

ما سرخوش از دوری از هیاهوی زندگی ماشینی در تفریح روزانه در دامن طبیعت، دوباره به خانه بر می گردیم و انگار فراموش مان شده بود، برای چه به دامن طبیعت رفته بودیم.

[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 19:58 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
سال «تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ملی» بر همه ایرانیان و مخصوصا همکاران فرهنگی مبارک باد.

[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 19:56 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زنند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟
باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان؛ به استقبال بهار می روند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گزار می نمایند
و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و کشتزار ها به سبزه و گلها و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند ـ
و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را به نظاره می نشیند و همین که در مرغزاران حریر پوش به میزبانی مردان پاکدل دشت می شتابد نالهء نی را می شنود و وظیفه دار این پیام می گردد .

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 8:41 ] [ ابوالقاسم کریمی ]

امروز با مطلبی برخورد کردم که واقعا منو تحت تاثیر قرار داد. واقعا ما انسان ها گاهی یادمان می رود که انسان هستیم و در این زمان باید فریادی از یک انسان بلند شود تا ما را از خواب بیدار کند.

وقتي سوسن دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سوسن شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سوسن با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.بعد به یه گوشه از اتاق رفت و دست هایش را رو به آسمان برد و گفت خدایا کمکم کن تا بتوانم معجزه را بخرم خدایا کاری بکن تا معجزه گرون تر از 5 دلار نباشد قربونت برم خدای گلم

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .

[ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 22:3 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
پسر، گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود

در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد

صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "


پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 13:58 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
دکتر علی شريعتی نيايش های جاودانه ای دارد که در هر عصر و نسلی نو و تاثير گذار است .شمه ای از نيايش های دکتر که گويا برای عصر حاضر بیان شده است را با هم زمزمه کنیم:

ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت ... و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گشتاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی(ع) و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش


"زنده یاد استاد دکتر علی شریعتی"
[ جمعه 19 اسفند1390 ] [ 13:57 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!

[ پنجشنبه 18 اسفند1390 ] [ 18:31 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
مدیران از نظر توان تسلط بر خود متفاوت هستند. بعضی از آن ها می توانند بر خود تسلط داشته و رفتار خود را کنترل کنند. برخی دیگر، زود به هیجان می آیند و ممکن است در یک شرایط خاص نتوانند عواطف و احساسات خود را کنترل کنند.

پژوهش ها نشان می دهد، مدیرانی که توان خود کنترلی (self – control) بیشتری دارند، در مقایسه با افرادی که کنترل کمتری دارند، در مدیریت خود موفق تر هستند. افرادی که به سرعت عصبانی می شوند و خلق خود را از دست می دهند، در مقابل کسانی که دارای قدرت اراده قوی هستند و می توانند از درون خود را کنترل کنند، از نظر برقراری روابط انسانی ضعیف تر عمل می کنند.


خود کنترلی حاصل تفکر و تعمق فرد می باشد که بر اساس عقاید و ارزش های خود می تواند رفتار خود را از درون کنترل کند. در حقیقت، عامل خود کنترلی وجدان، اعتقادات و شناخت درست فرد می باشد که او را موظف می کند که بدون توجه به یک نیروی خارجی، از درون رفتار خود را در راستای عوامل فوق تنظیم کند. نام دیگر خود کنترلی، مدیریت برخود با خود مدیریتی (self – management) است. در این حالت، مدیر بر تمام رفتارها و حرکات خود تسلط دارد و می داند در چه زمانی چه رفتاری را از خود بروز دهد و یا در صورت لزوم نسبت به یک چیز بی عمل باقی بماند. در حقیقت، واکنش نسبت به محرک ها، فرآیندهای شناختی و پیامدهای پاسخ های مختلف در اختیار اوست.

این موضوع کاربردهای زیادی در مدیریت آموزشی دارد و می تواند یکی از عوامل مهم برقراری روابط انسانی به حساب آید. مدیر آموزشگاه یا مؤسسه آموزشی و همچنین معلمین نیاز به سعه صدر دارند.

به عنوان مثال، دانش آموزان یک مدرسه چه از نظر تعداد و چه از نظر تفاوت های فردی و چه از نظر موقعیت سنی در شرف ارتکاب اشتباه هستند.

بسیاری از حرکات آن ها طبیعی و بچه گانه است و مدیر نمی تواند با دیدی منطقی و در عین حال در حد یک بزرگسال از آن ها انتظار عمل داشته باشد. آزمایش و خطا از طبیعت زندگی انسان و مخصوصاً بچه هاست و باید با دیدی تعلیم و تربیتی و واقع بینانه به آن نگریست. پس، داشتن سعه صدر و چشم پوشی می تواند عاملی برای جذب بچه ها باشد. سختگیری زیاد، نظارت مستقیم و کنترل شدید که بچه ها را کاملاً محدود می کند، بر خلاف خود کنترلی است.

از طرف دیگر، مدیریت آموزشی نیاز به کنترل عاطفی دارد. در میان یک مدرسه پانصد نفری، در هر روز چندین و شاید ده ها نفر مرتکب اشتباهات سلیقه ای، تعمدی و بیمار گونه شوند. اگر قرار باشد در ازای هر انحراف یا مشکل، مدیر از کوره بدر رود و نتواند عواطف و احساسات خود را کنترل کند، روابط داخل مدرسه دچار اشکال می شود.

این که مدیر به کدام یک از محرک ها پاسخ دهد و این پاسخ با چه شدتی باشد در اختیار مدیر است. از طرف دیگر، برخورد با رفتارهای افراد از نظرنتایجی که بدست می آید و این که چه پاداشی باید به آن ها داد تا رفتار همچنان پایدار باقی بماند و یا تضعیف و قطع شود بر عهده مدیر است. مدیری که در همه موارد با اتکاء به مطالعات و بررسی ها، وجدان، اعتقادات، ارزش ها و در نظر گرفتن شرایط حاکم بر مدرسه می تواند مقدار معینی از رفتار را بروز دهد فردی خود کنترل است. وقتی دانش آموزان، معلمان، کارکنان و اولیاء می بینند که مدیرشان با تسلط بر خود و متکی بر ارزش ها و اصول رفتاری شایسته از خود نشان می دهد و رفتاری عصبی و کاملاً عاطفی از خود بروز نمی دهد، به او اعتماد پیدا می کنند و علاقمند می شوند که با او رابطه برقرار کنند.

منبع : روابط انسانی در آموزشگاه - دکتر سید محمد میر کمالی(تبیان)
[ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 22:13 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...


به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد
[ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 17:58 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
به آیت الله بهجت رحمه الله علیه گفتند :

چه کار کنیم تا آدم بشویم ؟


فرمودند: نگویید چکار کنیم! بلکه بگویید چه کار نکنیم تا آدم بشویم ...
[ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 5:56 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
با توجه به نزدیکی ایام انتخابات دوره نهم مجلس شورای اسلامی از سوی برخی از کاندیداهای نمایندگی وعده هایی به مردم حوزه انتخابیه داده می شود که به صورت گذرا به آن ها اشاره می شود:

انواع وعده‏ها:


وعده های عمرانی و اجرایی!

هستند کسانی که از مشکلات مردم برای خود نرده بانی می‌سازند جهت رسیدن به صندلی های مجلس اما لازم است دانسته شود که وعده عمرانی و اجرایی دادن نامزد انتخاباتی نشانی است بر اینکه چنین فردی از هیچ کاری برای رسیدن به سمت نمایندگی مجلس دریغ نمی‌کند. چرا که وظیفه و شأن نماینده، شناخت و تصویب قوانین و نظارت بر قوانین است و کار عمرانی و اجرائی وظیفه قوه مجریه است.البته لازم به ذکر است که نماینده می تواند برای رفع مشکلات عمرانی و اجرای حوزه نمایندگی خود پیگیر باشد اما وعده ندهد.

وعده های منطقه ای

اگر کمی دقت کنیم از نوع موضع گیری ها و سخنرانی های برخی متوجه می‌شویم که دید آنها محدود به حوزه انتخابیه خود است و در صورت ورود به ساختمان هرمی مجلس در رابطه با کوچکترین اقدام خود  تبلیغات تلویزیونی و رسانه ای راه می اندازند غافل از این که آن ها نمی‌توانند در محدوده ملی و جهانی بیاندیشند که این خود عیب بزرگی برای نمایندگی مجلس است و امتیاز ایشان را در حد قابل ملاحظه‏ای کاهش می‌دهد.

وعده‏ به افراد

برخی از نامزدها علاوه بر وعده های عمرانی ، اجرایی و وعده های منطقه ای دست به دامن افراد می شوند و به آنها وعده های مختلفی را متعهد می شوند مانند وعده هایی برای ایجاد موقعیت های شغلی مناسب تر (که در اکثر موارد شایسته سالاری اصلا به ذهن کاندید محترم خطور هم نمی کند)  و سرکار بردن افراد بی کار که معمولا بخش دوم آن کمتر محقق می شود   و در صورت ورود به ساختمان هرمی مجلسکسانی را که خود  وام دار آنها می شوند را به هر قیمتی که شده است سعی می کنند از خود راضی نگه دارند و گاهی به آنها سمت مشاور می دهند و در دستگاه های حوزه انتخابیه خود آنها را امین خود می دانند و از آن ها خط گیری می کنند غافل از این که گاهی با این اقدام تیشه به ریشه خود می زنند.


هدیه های انتخاباتی

هدیه های انتخاباتی به مردم، مساجد و هیئات ترفند دیگری است برای ورد به ساختمان مجلس شورای اسلامی به عنوان نماینده مجلس، اما در این رابطه سوالاتی وجود دارد که باید توسط هدیه دهندگان پاسخ داده شود.
. چرا تاکنون به کسی هدیه نمی‌دادید و برای مساجد و هیئات قدمی برنمی داشتید؟
‌ب. هزینه صرف شده برای تهیه هدایا از کجا تأمین می‌شود؟


استفاده از بنر های تشکر از خود به مناسبت های مختلف! 

از دیگر روش های نشان دادن خود به مردم برای انتخاب شدن تشکر از خود در مناسبت های مختلف است به گونه‏ای که به کرات اتفاق افتاده است که برای یک کاری که حق مردم است و با تأخیر فراوان انجام شده است چندین نفر با نصب پلاکارد و بنر از خود تشکر می‌کنند تحت عنوان جمعی از اهالی فلان محل و جمعی از فلان مجموعه .غافل از این مردم این ترفندهای کلاسیک را می شناسند و از پشت صحنه ها خبر دارند.

اگر شما در این ایام به وعده جدیدی برخوردید ما را مطلع کنید تا با این وعده ها آشنا شویم.


[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 23:49 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
میلاد حضرت رسول اکرم پیام آور رحمت و مهربانی و امام جعفر صادق علیه السلام مبارکباد.


[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 14:18 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
یك‌ مشت‌ دانه‌ گندم، توی‌ پارچه‌ای‌ نمناك‌ خیس‌ خوردند؛ جوانه‌ زدند و سبز شدند. كمی‌ كه‌ بالا آمدند، دورشان‌ را روبانی‌ قرمز گرفت‌ و همسایه‌ سكه‌ و سیب‌ شدند.بشقاب‌ سبزه‌ آبروی‌ سفره‌ هفت‌سین‌ بود.

دانه‌های‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خیالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهای‌ طلایی. آنها به‌ پایان‌ قصه‌ فكر می‌كردند؛ به‌ قرص‌ نانی‌ در سفره‌ و اشتیاق‌ دستی‌ كه‌ آن‌ را می ‌چیند. نان‌ شدن‌ بزرگترین‌ آرزوی‌ هر دانه‌ گندم‌ است.

اما برگ‌های‌ تقویم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سیزدهمین‌ برگ‌ پایان‌ دانه‌های‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستی‌ دانه‌های‌ گندم‌ را از مزرعه‌ كوچكشان‌ جدا كرد. رویای‌ نان‌ و گندم‌ تكه‌تكه‌ شد. و این‌ آخر قصه‌ بود.
دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌ای‌ كه‌ خدا برایشان‌ نوشته‌ بود.
پس‌ به‌ خدا گفتند: این‌ قصه‌ای‌ نبود كه‌ دوستش‌ داشتیم، این‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.
خدا گفت: قصه‌ شما كوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روییدن. قصه‌ سبزی، قصه‌ای‌ كه‌ برای‌ فهمیدنش‌ عمری‌ باید زیست.
قصه‌ شما، قصه‌ زندگی‌ بود و كوتاهی ‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همین‌ بود.
[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 23:47 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 6:39 ] [ ابوالقاسم کریمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب